دیگر نمی نویسد .....
واژه ندارم
واژه ندارم که باهاشون بنویسم ....
.
.
پ.ن ناز سهی قدان ِ خیال خال خاک عبیر آمیز ..... باقی این سفر را تو میدانی حضرت آقا ..... به گور برود عشق .....
خدایا ... شاها بکش قطار که شهوار میکشی / دامان ما گرفته به گلزار می کشی / ما کشت تو بدیم درودی به داس عشق / کردی ز که جدا و به انبار می کشی / ما کی غلط کنیم به هر سو کشی بکش / هر سو کشی به عشرت بسیار میکشی ....... شکرت
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت   توسط مسکوب
|
... صبح . موقع شستن صورتم . تو آیینه
- من / صبح بخیر
آدم تو آیینه / سرشو دوبار تکون میده
من / چطوری
آدم تو آیینه / شونه هاشو میندازه بالا و سرشو دوبار تکون میده
من / چه مرگته
آدم تو آیینه / دوست ندارم این وقت صبح بیدار شم و از اتاقم و خونه برم بیرون ، همه ی ثانیه ها تا وقتی که برگردم به انتظار میگذره
من/ پول آدمو به آرزو هاش میرسونه
آدم تو آیینه / ( با پوز خند ) آرزوهای پولکی ؟ دارم به داشتن یه بوگاتی مشکی فکر میکنم .فک کنی چند صدمیلیون بهش مونده باشه ؟
من / خب .. روز خوبم هست ....
آدم تو آیینه / دروغه . در دنیا یک روز بیشتر نیست همین یک روز است که همیشه تکرار میشود صبح ان را به ما میدهند و شب از ما پس می گیرند .
من/ " شیطان و خدا " بهت گفتم برای خوندن این کتاب روحت به اندازه ی کافی بزرگ نشده ، رشد نکرده ،گفتم نمیتونی باهاش کنار بیای ، تو هنوز پستی
آدم تو آیینه / چرا منو تحقیر می کنی ؟
من / چون تو بزرگترین دارایی منی . باطنم . وجدانم . نفسم . اگه تحقیر نشی عصیان میکنی و از دستت میدم
.
.
یه مشت آب میریزم رو صورتم و میرم سر میز
با تو ، ام که نمیخونی حضرت آقای "ج " .. ...
مومن به اصل تکرار " " خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد . که تا زخال تو خاکم شود عبیر امیز "
راستش همون دوسال پیش هم تو اونقدر خوب و صادق بودی که خیال خالت به خاک بردنی باشه چه برسه به حالا که غرور اسم" یک مرد سی ساله " هم با تو هست .خرابتر ز دل من غم تو جای نیافت.
هی خداوند ! دولت آن است که بی خون دل آید به کنار ، ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست .... شکرت
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت   توسط مسکوب
|
کریه » اکنون صفتی اَبتَر است
چرا که به تنهایی گویای خونتشنگی نیست.
تحمیق و گرانجانی را افاده نمیکند
نه مفتخوارگی را
نه خودبارگی را.
تاریخ
ادیب نیست
لغتنامهها را اما
اصلاح میکند
هی شاملو. شاملو.شاملو ..... کریه اکنون هم صفتی ابتر است ... صدای تو رو بیشتر از همه ی لالایی های مادرم شنیدم ... صدات و دوست دارم توصیف کاملی نیست . صدای تو دلتنگم نمی کند ، تنهایم میکند .... شاید اونوقتی که تو رو کاغذ نوشتی " کریه اکنون صفتی ابتر است " ... من داشتم با صدات قصه ی " خروس زری ، پیرهن پری " گوش میدادم بدون اینکه کریه ، و صفت و ابتر و بشناسم ، بدون اینکه سوادم به نوشتن قد بده ، هرچند که حالام نمیده ... من همون موقع که اولین املاء مدرسه مو صفر شدم از قیل و قال مدرسه دلم گرفته بود .... برای من این همه کلمه ی بکر که از تو تراویده فقط حاصل خوندن کتاب و دونستن عروض و قافیه نیست ...... تو پیغمبر این رساله ای . همونقدر که حافظ پیغمبر دیوا نش ، الهام و وحی مگه شاخ و دم می خواد .... هی شاملو شاملو ... شریعتی میگه ، کلمات نوکر مردمند ، مردم جز زیبایی و زشتی چیزی نمی فهمند ... مردم نمیفهمند شاملو . مردم هیچ نمیفهمند ....
خدایان عادلند شاملو ! از عیب های ما به عنوان وسیله ای برای رنج دادن ما استفاده میکنند !! ....
هممم ! شکرت خدای جهان ...کتاب رسالت ما محبت است . شوربختان را نیک فرجام .بردگان را آزاد . و نا امیدان را امیدوار خواستیم
با تو ، ام که نمیخونی حضرت آقای "ج " ...
" خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد . که تا زخال تو خاکم شود عبیر امیز "
به خودم ... دخترم با سرنوشت در نیافت
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت   توسط مسکوب
|
مامانم یه مامان بزرگ داشت ( نص اینجوری درست نیست یه جوری نوشتم انگار فقط مامان من یه مامان بزرگ داشته ) دوباره نویسی میکنیم
مامان بزرگ مامان مو خیلی یادم نیست وقتی من هشت نه سالم بود مرد ، اما یادمه همیشه دعای مجیر میخوند ، وقتی آشپزی میکرد ، به جای لالایی خوندن واسه بچه ها ، تو رختخواب ، همیشه یعنی همیشه دیگه ... واینکه خیلی وقتا وقت حرف زدن با خیلی ها میگفت "جون ادما تو دست شونه ، آدما رو از دستشون بشناس "... البته تیکه ی اول و نگفتم که بگم تیکه ی دوم حقیقت داره یا در هاله ای از نور به نظر برسه یا نوستالژیک باشه نه .. گفتم چون فقط همین چیزا ازش یادم بود ...من البته نتونستم ...یه وقتایی شاید سن آدما رو از دستاشون شناختم اما روحشونو ، نه ، شاید یه وقتی پیرتر که شدم ،شد ، شاید یه خورده از ژن هاش تو منم بود ، یا شاید گذر ساعت و روز و ماه و سال یادم داد . شاید ....
پ.ن . من بر اساس وجدانم عمل می کنم . پنجره ای ندارم تا با آن به وجدان دیگران نگاه کنم پس انان را محکوم نمی کنم
پ.ن .. هیچ کس نمیداند که فردا چه به دست می آورد و هیچ کس نمیداند در کدام سرزمین می میرد
شکرت خدا ....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت   توسط مسکوب
|
به هیچ چیز توجهی ندارم ... در همه ی این روزهای تهی از خواب برمی خیزم . پاهایم را روی گلهای قالی میگذارم . مثل همیشه غذا می خورم . با دوستانم به کافه می روم .. یاد گرفته ام که تملق بگویم . یاد گرفته ام چیزی را تقصیر دنیا نیندازم . می دانم که در بستگانم متنفرها بیشتر از عشق بازان هستند اما حرف زدن با آنها را بلد شده ام .. " بله . بله . لطف می کنید " یک روز صبح به سادگی و لذت خوردن یک لیوان چای از شر هدف هایم خلاص شده ام .سعی می کنم مثل بقیه باشم چون خوب نیست مثل بقیه نباشی ... با والدینم درباره ی اخبار و سیاست و انتخابات مجلس مجادله میکنم . با برادرم مثل گذشته به آسودگی می خندم ...به حرف های دیگران گوش می دهم . .... نمیدانم این ها شجاعانه است یا احمقانه اما با همه ی این ها ،،، کوچک ترین ، کو چکترین تلنگری از سوی آنها کافیست تا به تمامی از هم بپاشم ....
پ.ن /... بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد / گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
شکرت خداوند ....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت   توسط مسکوب
|

هی ! خدای جهان
نه /تو را بر نتراشیده ام از حسرت های خویش/ پارینه تر از سنگ ترد تر از ساقه تازه روی یکی علف./تو را بر نکشیده ام از خشم خویش /ناتوانی خِرد از برآمدن./گر کشیدن در مسمر بی تابی./تو را بر نساخته ام به وزنه ی اندوه خویش /پرّ کاهی در کفّه حرمان،/کوه در سنجش بیهودگی./تو را برگزیده ام / به رَغمار غم بیداد./ گفتی دوستت دارم و قاعده دیگر شد/ کفایت نکن ای فرمان مکرر شو ....
شکرت خدا ...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت   توسط مسکوب
|
سرشو گرفت بالا ، ابرای خاکستری تو هوای سرد بهمن ماه خیلی چیز عجیب غریبی نبود ، سرشو آورد پایین سوار تاکسی شد ، همه ی مسیرو پیچاشو و حتی اسم مغازه ها رو حفظ بود میتونست بگه که از سیزده سال پیش تا حالا جای کدوم مغازه ی خرازی و بقالی با سوپر مارکت و شاپ سنتر عوض شده ، هیچ وقت تو این همه سال به سرش نزده بود که پیاده شه ، اگه خیابونا خیلی شلوغ نبود سی و هفت دقیقه طول میکشید برسه به سر خیابونی که خونش توش بود ، همیشه این وقت غروب به نظرش می رسید خیابونا خیسه . از سر خیابون باید چهل و دوقدم میرفتی تا یه در کوچیک یه لنگه که از سه سال پیش بهش رنگ آبی زده بودن ، قبل از اینکه برسه به در خونه به سرش زد تا قنادی ته خیابون بره و واسه بهروز نون خامه ای بخره . . . در آبی و که باز میکرد باید از هیفده تا پله بالا میرفت تا در چوبییه اتاق شونزده متری که صابخونه بهش می گفت سو ئیت .... رو در یه کاغذ چسبیده بود که گوشه هاش زرد شده بود و روش نوشته بودن .." می توانید وارد نشوید ".. کلید انداخت تو قفل و رفت تو زیر کتری رو روشن کرد ، کیف شو گذاشت رو تخت و بعد از آویزون کردن پالتوش به جا رختی به سه دست لباس تو کمد نگاه کرد و به نظرش رسید چند سالی میشه که زمستونا یه پالتوی سیاه پوشیده و تابستونا یه مانتوی ارغوانی و یه دست کت و دامن سبز که مال مهمونی ها بود ... پرده ها ی پنجره ی بزرگ اتاقک و کنار کشید ، و رو لبه ی پنجره نشست شاید همین پنجره بزرگ باعث شده بود سیزده سال تمام اجاره رو تمدید کنه ، فکر کرد که اگه شبا بیدار نمیموندو صبحا نمیخوابید و فقط شیفت عصر کار نمیکرد شاید تا حالا اونقدی پول جمع کرده بود که بتونه اینجارو بخره ، هوا تاریک شده بود دستشو دراز کرد و کلید برق کنار پنجره رو زد و مهتابی رو روشن کرد هنوزم واسش عجیب بود که کلید برق کنار در وردی مال لامپ حموم بود و برای روشن کردن مهتابی باید تا ته اتاق می رفتی .بلند شد و تو لیوان اب جوش ریخت و یه چای کیسه ای گذاشت توش ،دوباره برگشت و نشست ، به نظرش رسید خیلی وقته که فقط واسه یه نفر چای درست کرده ، چاییش که تموم شد پاکت سیگار و جا سیگاری صورتی و شیشه ای و کشید جلو یه سیگار روشن کرد، همون سیگار همیشگی بهروز ، اصلا بهروز سیگاریش کرده بود ، سیگارش که تموم شد. سرشو از خیابون برگردوند . دست شو دراز کرد مهتابی و خاموش کرد ، یقه ی سه سانتی بلوزشو تا پیشونیش کشید بالا ، زانو هاش و بغل کرد و سرشو گذاشت رو زانوهاش و تو دلش گفت :مرده . با خاک یکی شده . از بین رفته . بهروز
.
.
دیگه حوصله ندارم بدونم زن این چند تا خط کلمه به چی فکر میکنه ، حتی حوصله ندارم از این اتاقک درش بیارم شاید تا ابد همونجا بمونه .....من که یه کاغذ رو در چسبونده بودم . " می توانید وارد نشوید " .. خودش خواست ، خودش کلید انداخت تو قفل در ....
شکرت خدا ....
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت   توسط مسکوب
|
شاید باور نکنی
ولی آدم هایی هستند
که زندگیشان
بی کمترین رنج و پریشانی
می گذرد
خوب لباس می پوشند
خوب می خورند
خوب می خوابند
از زندگی خانوادگیشان راضی اند
البته بعضی وقت ها غمگین می شوند
ولی اثری بر زندگیشان نمی گذارد
همیشه حالشان خوب است
و مرگشان
مرگی ست راحت در میانه خواب
شاید باور نکنی . ولی این ادمها وجود دارند
ولی من از آن آدمها نیستم
من حتی هیچ نزدیکی به نوع زندگی آنها ندارم
ولی آنها آنجایند
و من اینجا
پ.ن ..... یه خورده غم انگیزه که پر فروش ترین کتاب تو این کشور اسمش جنگ آخر الزمان یا مرگ در آند یا ... نیست اونم به این دلیل که نویسنده ش والگاس یوسا بوده و نوبل ادبی گرفته بلکه اسمش گزا / رش یک آدم / ربا / یی و دلیلش اینکه یه آدمی که خودشو رهبر سیا/ سی یه جنبش می دونه بگه زندگی من و پرنسسم اینجوریه ، تنها به خاطر ادعای دموکراسی ؟
طرفداری از حزب ها جمعیت ها اونم تو این مملکت همیشه واسم چیزایی شبیه خاله بازی بود . اون وقتا بچه بودیم یکی پدر بود یکی مادر یکی خاله ، حالا بزرگتر شدیم یکی وزیر یکی سفیر یکیم رئیس .... بی خیال ، گفتن گفتنی ها خیلی وقتا بی فایده ست و بهتر ه آدم با این حقیقت کنار بیاد که این ملت به دلایلی غیز از مطالعه کتاب می خونن ، چه برای من خوشایند باشه چه نباشه ، ... هممممم دوستان علاقه مند به رهبر جنبش تون .... باورکنید همیشه همیشه همیشه " پونس پیلات ها دست هاشون رو از کثافت ما شستن با یک دنیا آب با فشار تمام. با فشار تمام . با فشار تمام "
شکرت تنها خدا .... من از آن آدمها نیستم
ای که از دفتر عقل ایت عشق آموزی ، ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت   توسط مسکوب
|
یه غروبی نه خیلی دور و دیر ، داشتم از یه کوچه ای رد می شدم چشم افتاد به وسایل یه مستاجری که یه صابخونه ای گذاشته بود دم در بعد چشم افتاد به سر در خونه و نوشته ش بعد ناخود آگاه گوشه لبم رفت بالا از اون خنده ها که خیلی دست خود آدم نیست ، بعد دیدم خانمی که پیش اثاثیه واستاده بود چشش به منه بعد فکر کردم باید برگردم و بهش بگم به اون و لوازمش نخندیدم بعد به نظرم رسید این از اون عذر خواهی هاست که بیشتر گند همه چی رو در می آره بعد به خودم گفتم چه مسخره که همش اعتقاد ما به خدا همین جوری بوده یه چیز واسه دکور شاید به همین بزرگی اما بیرون در خونه بعد تا برسم خونه و کلید بندازم تو در به این نتیجه رسیدم که بابا دختر سال پنجاه و دو کجا الان کجا شاید اونی که داده اون سردر و ساختن الان مرده یا خونه رو فرو خته و رفته بعد دیدم که چقدر قضاوت به یه ویژگی غیر قابل مقاومت در من / ما تبدیل شده ..... ( همش شد بعد) .... هزار و سیصد و پنجاه و دو رو همون بار اول که رو کاشی کاریه دیدم یاد آب معدنی دماوند افتادم شاید چون بارنگ سفید وسط آبی نوشته بود ،(از هزار و سیصد و پنجاه و دو ) ؟! ...و بعد دوباره از کوچه گذشتم و
پ.ن .... دیدی ، دیدی خدا ، دیدی ، دیدی من با تو بودم ، دیدی اون آقای پیری که تو خیابون بهش پول دادیم گفت تو با خدایی ، فقط از اون روز دارم فک میکنم چرا نگفت تو با منی ؟ چرا نگفت خدا با توِ ِ ؟ تو با من نیستی عزیزم ؟ ها ؟ .... چرا منو درگیر این چالش ها میکنی ؟ ......
هی خدا جونم ،خدا جونم ،خدا جونم ، رفیق بزرگ ، ارباب .....شکرت . باور کن ، دارم راستشو میگم
غلام پیر شود خواجه اش کن آزاد / چو پیر گشتم از آغاز بنده کرد مرا
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت   توسط مسکوب
|
روزا . چمدون . حقیقی . دیدن . صف فروشگاه . چشم مردم . شدن . کتاب فروشی . رذالت . حرف زدن . واقعیت . خیانت . پیاده رو . عذاب . تُن ها . عذرخواهی . عذرخواهی . عذر خواهی . آدم ......
این بالایی تو ذهنم یه جمله بود البته الانم هست تو ذهنمم همین شکلی بود اما مطمئنم چندتا کلمه نیست که منفصل باشه یه جمله ی کاملا متصل ِ شاید یکم بی فعل و فاعل و نهاد و گزاره ......
یکی از خوبی های پیر شدن اینه دیگه انگیزه نداری برای چیزایی که دلت میخواد اهمیت قایل بشی تلاش کنی یا برای بدست آوردن و از دست دادنش خیلی تحت تاثیر قرار بگیری دیگه چیزی نمیتونه خیلی عمیق خراشت بده یا نوازشت کنه همه چیز در نوسان و تعادل مخصوص خودشه و تجربه های گذشته نشونت داده در آخر اون چیزی میشه که قراره بشه که از ابتدا قرار بوده باشه .... من این تیکه ی پیر شدن مو دوست دارم
پ.ن ... من آدم خواهم شد من میدانم که خوبی دشوارتر از بدی است . بدی فقط وابسته به من بود در صورتیکه خوبی وابسته به همه است .... گوتز / شیطان و خدا / ژان پل سارتر
هی خدایا . سیاه سیاهم .با زرد هماهنگم کن استاد .گاه حجم یک کلاغ .کنتراست یک تابلو را حفظ می کند ....... شکرت
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت   توسط مسکوب
|

رفتم سینما و فیلمش بازی نداشت فقط دیالوگ بود شبیه یه قصه که راوی روایتش کنه حتی می شد از رادیو هم پخش شه ، منم عکس گرفتم از خودم ، صندلی ها ،پیچ و مهره صندلی ها ، سنگ کف سالن ،و هیچ اهمیتی ندادم که برای آدمایی که چند تا صندلی اونورتر نشستن بی فرهنگ و نا فرهیخته به نظر بیام ، به من چه ؟ ..... تازه قبل رفتنم هم منتظر تاکسی بودم که یه ماشین نگه داشت و سوار شدم هنوز دنده رو عوض نکرده گفت /" مرسی خانوووم ، افتخار دادین " ..... - " اگه میخوای زر زر کنی نگه دار من پیاده شم " /- " من که چیزی نگفتم . چقد تو بد اخلاقی " /- " نگه دار من پیاده شم " ... " نگه میداره و می گه می شه پونصد تومن "/ -" عجب ،اینو بگو ، بگو باکم خالیه " -/ " اره خالیه " -/ بیا .. -/ من خورد ندارما -/ به درک -/ پولتو به رخ من می کشی -/ نه میخوام چند نفر و کمتر سوار کنی فردا یه دورم پول لنت از ملت نگیری / ...... بعدش هم پیاده میشویم و مثل یه بچه انسان منتظر تاکسی میمانیم ، ممکنه یه خورده دیر بشه اما عوضش با یه آدم ان دماغو دهن به دهن نمیشم / نمیشین
پ.ن آن تایم .... الان وسط نوشتن تلفنم زنگ خورد یکی از دوستام بود که خواست بگه داره ازدواج میکنه گفت : ازم کوچیکتره ها / گفتم اِ تو که خیلی زیاد بدت می اومد اینقد جذابیت هاش واست زیاده که این به چشت نمیاد ... میگه .. ول کن بابا این حرفا کدومه ... من یه خری میخواستم بتونم سوارش شم که حالا این هست .... راستش شوکه میشم و دیگه دربارش حرف نمیزنم ، از باقی حرفاش میفهمم از سر عصبانیت یا ناراحتی این تصمیم و نگرفته . یه چیزایی درباره ی خودش و اون میگه و قطع میکنه ، حالا ولی دارم فکر میکنم اگه یه آدمی با همچین حسی وارد زندگی برادرش بشه چه حالی میشه ... یا وارد زندگی برادر من ... یا وارد زندگی برادرای بقیه ...همممممم
خدایا .....، به روی شط وحشت برگی لرزانم ... ریشه ات را بیاویز .... شکرت
...........
بسیار از چهره های آشنای عشق فرو افتاده ام
دلیل آن بود که قلبم را حاشا کرده اند .
عقل دیوانه ام ،
به حاشا گری هرزه شد .
درخت تناور هم زبانی ،
به میخ های فلزی خون ریز است .
در یک محکو میت شریف و ندانسته
به زمانی که یار نیست
هیچ ابری بر سر ما
باران نشد .
مظلومیت ما وقتی تهدید می شود
که عشق در لمس انگشت های ما
نشان جرم است .
.......
اگر نفس جرم باشد
هنوز از نفس نیفتاده ام .
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت   توسط مسکوب
|
میخواستم بدونم کجای این فیلم ها اسکار داشت .
از داستان بی معنی قوی سیاه که بگذریم ... برخلاف اصرا رکارگردان به چند بعدی بودن شخصیت نقش اصلی و اینکه اصلا نمی شه قصه رو حدس زد ... میتونم بگم که از همون اول ، آخر مزخرفش معلوم بود، چرا ناتالی پورت من فکر میکنه اگه ابرو ها شو به سمت بالا کج و معوج کنه چهر ه ش غمگین می شه و این غم اونقدر زیاده که به بیننده هم منتقل بشه . و مهمتر ازاون ناتالی پورت من ی که تو نزدیکتر یا پاریس دوستت دارم و قوی سیاه و... بازی میکنه با اونی که تو خیابون راه میره چه فرقی داره ؟ بذارین خودم جواب بدم (( هیچی )) به نظرم س. فرهادی تو جدایی نادر از سیمین تکنیک های بازیگری بیشتری رو برای تحت تاثیر قرار دادن بیننده رعایت کرده بود .
و 127 ساعت . دلم میخواد به کارگردانش بگم ،آره جمیز فرانکو همیشه وسوسه کننده بوده اما خوب که چی ... واقعیت این قصه خیلی شجاعانه بوده اما در حد خوندنش تو یه مجله یا یه سایتی چیزی ، اما فیلم ی که از روش ساخته شده فقط خسته کننده است ... از فیلم هایی که موقع نگاه کردنش فرصت فکر کردن به همه چیز رو پیدا میکنی خوشم نمی آد
کینگ اسپیچ رو شاید اگه قبل از مراسم ازدواج کیت و ویلیام می دیدم خوشم می اومد ( آره متاسفانه من به شکل اُسکلانه ای نشستم و اون مراسم مزخرف و رو نگاه کردم و الان پشیمونم اما پشمیمونی همیشه بی فایده بوده ... لطفا در نظر بگیرید که اون روز جمعه بود ... ) البته بازی کالین فرث خوب بود اما قصه ی فیلم هیچ اوج و فرودی نداشت به اضافه ی یه فضای تیره و ......
بی باک برادران کوئن . هم که یه وسترن بود اما نه خیلی هیجان انگیز ، سرآغاز . مشت زن ،بچه ها رو براهند ، خوب نبود و زمستان استخوان سوز واقعا بد بود
چیزی که معلومه اینه که تو این سه سال اخیر فیلم خوبی برای اسکار گرفتن وجود نداشته پس فیلم های معمولی و بد این کارو کردن .... هرچند کیه که ندونه فیلم ها تحت تاثیر روابط سیاسی انتخاب میشه و جایزه می گیره ....
ترجیح میدادم به جای اینا چند بار انیمیشن مری و مکس می دیدم ... یا مستند بیبی ...یا یه سری از این فیلم های رومنس و درام آبکی ......
پ.ن ..... با ندیدنشون چیزی رو از دست نمی دین ...
پ.ن راستی حالا که فصل مورچه هاست میدونستین نجات دادنشون وقتی دارن رو تنتون راه میرن خیلی سخت تر از کشتنشونه؟نمیخوام ادای این آدما رو در بیارم که آی ما دلمون واسه مورچه ها می سوزه و فردام یه انجیو حمایت از مورچه تشکیل بدم نه ، زندگی با ما پیچیده تر از اون بوده که امروز انگیزه و لطافت این قرطی بازی هاتومامونده باشه میخوام بگم چراهمیشه ساده ترین راه و انتخاب میکنید / میکنیم .
چرا وقتی زنمون به ام اس دچار میشه و دیگه نمیتونه تو هیچ بیمارستانی از مریضا مراقبت کنه ، اولین راهی که به ذهنمون میرسه اینه که با دوتا بچه ولش کنیم وبا یه زن دیگه ازدواج کنیم . چرا وقتی شوهرمون موقع یاد دادن شیرجه به پسرمون پاش سر میخوره و دچار ضایعه ی نخاعی می شه و دیگه توانایی خیلی زیادی برای جراحی قلب بقیه نداره با بچه هامون میذاریمش و میریم تا تو یه کشور جهان اولی زندگی بهتری رو تجربه کنیم . چرا وقتی بهترین رفیقمون تو بدترین شرایط زندیگیشه اولین عکس العملمون اینه که ازش فاصله بگیریم و ترکش کنیم تا نکنه ترکش های وضعیت بدی که توشه به ما هم اصابت کنه . چرا شوهرمون و که در حال رفتن به مطب رو برفا سر میخوره وقطع نخاع می شه و شش ماه میره تو کما از امریکا برمی گردونیم ایران که وقتی از کما در می آد چشماشو اینجا وا کنه و بعدم ولش میکنیم و خودمون برمی گردیم تا بیست سال از روی تخت واسه آدمایی که اون سر دنیان تشخیص درمان بده ، چرا وقتی زنمون همه ی خانواده شو تو تصادف از دست می ده و دچار افسردگی می شه ترجیح می دیم دوباره ازدواج کنیم . که مطمئنش کنیم هیچ حمایت عاطفی برای اینکه دوباره به زندگی اعتماد کنه نخواهد داشت ..... چرا همیشه ساده ترین راه و انتخاب میکنیم . ......... یک عمر راه مانده به پایان این گذر / شوخی که نیست، بازی گرگم به هوا که نیست
خدایا ... از خوف و رجا ، پار ، دو پر داشت دل من امروز چنانم که پر از پار ندانم
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت   توسط مسکوب
|
نشسته بودم که سی جی یه ورق کاغذ اورد داد دستم و گفت " این مال تو ، لای کتابم مونده بود " ... نگاش کردم ، یکی از اون نوشته ها بود که بقیه شو پاره کردم و ریختم دور ماله حدود دو سال پیش . یه دفعه دیدم چقد دلم واسه کاغذام تنگ شده و این یه ورق واسم مثل یه بچه بود که از کل یه فامیل مونده باشه ، بی دلیل دلم خواست اینجا بزارمش... البته من معمولا ( رو به استثنا ) تو سکانس خونه کاغذ سیاه نمی کنم ،اونقد که کسی به من گفته بود این سیاه نبشته ها شبیه "خاطره ی اجتما عی " ادماست ( هی خودمونیم اون دیگه چه کوفتیه ) ..... اما در هر حال اون " خاطره های اجتماعی " که چندتا شو واقعا دوست داشتم چیزایی بود که جرش دادم و ریختم تو سطل و این مونده که ( دوستش داشته باشم یا نه ) دارم اینجا کلمه به کلمه از رو دست نویس تایپ میکنم ...
دوباره که خوندمش خواستم یه جاهایی شو عوض کنم اما بعد دلم نیومد ... واسم مثل این بود که تن اون بچهه لباس کنم ، اما مطمئن نبودم که این کار بهترش میکنه یا بدترش و در نهایت تصمیم گرفتم در انتقالش بی قید و شرط صادق باشم .....
نوشته شده در یازدهم دی هشتاد و هشت
...... من همیشه وسط تخت می خوابم .
شوهرم همیشه از کم بودن جای خوابش شکایت داشت ،
اوایل به نظرش سمت راست تن من بزرگتر بود ، و او تصمیم گرفت سمت چپ تخت بخوابد ، بعدها نظرش عوض شد و سمت چپ تن من به نظرش بزرگتر رسید ، و او تصمیم گرفت سمت راست تخت بخوابد ، چند وقت بعد اصلا روی تخت راحت نبود ، او تصمیم گرفت سمت چپ اتاق روی زمین بین تخت و دیوار بخوابد ، حالا اگر من به پهلوی راست میخوابیدم می توانستم ببینمش ، چند شب بعد او تصمیم گرفت سمت راست اتاق بین تخت و پنجره بخوابد تا اولین اشعه های طلوع خورشید نوازشش کند حالا اگر من به پهلوی چپ می خوابیدم میتوانستم ببینمش طی روزهای بعد فهمید که نور خورشیداجازه نمی دهد که صبح ها خوب بخوابد و او تصمیم گرفت در عرض اتاق بخوابد ، حالا اگر من وسط تخت می نشستم می توانستم ببینمش . یک شب او موقع تماشای والیبال ساحلی دختران روی کاناپه خوابش برد و بعد از آن تصمیم گرفت همانجا روی کاناپه بخوابد حتی شبهایی که والیبال ساحلی دخترا ن پخش نمیشد ، حالا اگر من کاملا روی لبه ی سمت چپ تخت و به پهلوی راست می خوابیدم میتوانستم از لای در بالا تنه اش را ببینم کم کم هوا سرد شد و او تصمیم گرفت جای تلوزیون و کاناپه را عوض کند تا نزدیک شومینه بخوابد و خیلی سردش نشود ،حالا شب ها من فقط وقت هایی میدیدمش که به بهانه ی خوردن اب از پذیرایی رد میشدم ، هوا که گرم شد من منتظر بودم تلوزیون و کاناپه را برگرداند سر جایش اما او تصمیم گرفت فقط شومینه را خاموش کند .
بعد از آن من گاهی از پذیرایی رد می شدم و ما به هم لبخند می زدیم
من دوست داشتم او تصمیم می گرفت خودش هم وسط تخت بخوابد ......
پ.ن / میان آدمیان چیزی نیست جز دیوار هایی که خود ساخته اند .
خدا یا ... صفحه به صفحه جز جنون ، هیچ نبوده تا کنون / تا تو چه میزنی رقم ، باقی داستان من
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت   توسط مسکوب
|